چشم چشم دو ابرو

وبلاگ می‌نویسم قربة إلی الله
..................................
إن شاء الله

آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۵، ۱۶:۵۰ - سید گمنام
    لبیک..!
  • ۲۱ تیر ۹۵، ۰۱:۰۸ - وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
    :\ بدون شرح
  • ۱۹ ارديبهشت ۹۵، ۱۵:۰۲ - الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
    ان شا ء الله باشه.

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است


جوان خوش قد و بالایی بود ...

اما نمیدونم چرا اول به دلم ننشست ...

کنار جواد نشسته بود ...

اینا دست به دست هم داد تا جواد سر صحبت رو باهاش باز کنه ...

فهمیدیم قزوینی و دانشجوی مشهد ، ورزشکار و تا حدودی ورزشدانه ...

همسایه امام رضا بودن رو همه آرزو دارن ...

جواد ازش پرسید :

" شما که تو مشهد هستی کِی به کِی میری حرم ؟؟؟ "

گفت :

" ترم های اول هرشب ، این اواخر یه ماه یه بارم نمیریم "

این قسمت آخر حرفشو دو سه بارم تکرار کرد ...

::

ظرفیت بعضی هایمان ماندن در حسرتت ...

بعضی هایمان چند سال یک بار دیدنت ...

بعضی هایمان سالی یک بار ...

بعضی چند بار در سال و بعضی همجوار شدنت است ...

خداوندا ، ظرفیتمان را بالا ببر ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

+ حرم نگـو خونـمـــــــه *  عزیز تر از جونمـه

    با دست نشونم بـده *  بگو که دیوونمـــه

+ بابت پست قبلم معذرت میخوام که طوری نوشتمش که خیلیا منظورمو متوجه نشدند ، حالا اونو بیخیال دیگه ، اینو دریابید :)  ...

۲۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۲۴
چشم چشم دو ابرو


یکی از نعمت هایی که مشهدِ امام رضا به زائرانش میدهد ...

غــرور است ...

مثل یک مرد سرت را بالا بگیر و راه برو پسر ...

::

کاش شهر ماهم زائر آقا می شد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

+ تا به حال ولنتاین رو پیش عشقتون بودید ؟؟؟

   من بودم ...

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۲۰
چشم چشم دو ابرو


بازهم قرارمان را فراموش کرده بودم ...

سرگرم مسخره بازی های مسخره ام شده بودم که یکدفعه یادم آمد ...

نگاهی به ساعت کردم ...

قرارمان ساعت هشت بود ...

اما بیشتر از نیم ساعت گذشته بود ...

آمدم سریع لباس بپوشم که دوباره سرگرم مسخره بازی هایم شدم ...

یادم رفته بود که برایت مهم نیست چه بپوشم و من به اندازه یک انتخاب لباس بیشتر دیر کردم ...

می دویدم که خودم را برسانم ...

هرچند دیر شده بود ولی تو کسی نبودی که از بدقولی هایم تعجب کنی و بروی ...

اما شاید همین مهربانی هایت بود که مرا گستاخ تر می کرد ...

در راه چشمم را به هرچیزی که دلت نَخواهد دوختم و باز هم بیشتر منتظرت گذاشتم ...

آنقدر با هرچیزی دلم را اِشغال کردم که پاک یادم رفته بود می توانم ماشین بنشینم و زودتر خودم را برسانم ...

با هر بدبختی ای بود نزدیک محل قرارمان شدم ...

درست یک کوچه جلوتر ...

قرار بود آنجا هم را ببینیم ...

نمیدانستم نفس نفس هایم را جمع و جور کنم یا گند کاری هایم را لاپوشانی ...

اما اینها که چیز جدیدی نبود برای تو و من ...

وقتی رسیدم ...

انگار می دانستی قرار است از کدام طرف بیایم و انگار فهمیده بودی رسیدنم را...

قبل از اینکه چشمانت به من بیفتد لبخند روی لبانت بود ...

نگذاشتی از شرمندگی سرم را بیندازم پایین ...

تا این فکر از ذهنم گذشت گفتی :

" بیا بغلم " ...

چند وقتی از این جریان می گذر ...

نفس نفس میزنم ...

باز هم...

دارم میدوم ...

که زودتر برسم  ...

و ...

تو...

منتظرمی ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

+ صدایی دلنشین با اسم کوچکم صدایم می کند ( + ) ( + )

+ دلم خیلی گرفته آقاجان ، حسابی آغوشت را می خواهم ...

+ مرتبط با ایام ( + )

+ التماس دعا

+ یه سر به ادامه مطلبم بزنید لطفا ...

۴۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۴۳
چشم چشم دو ابرو