چشم چشم دو ابرو

وبلاگ می‌نویسم قربة إلی الله
..................................
إن شاء الله

آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۵، ۱۶:۵۰ - سید گمنام
    لبیک..!
  • ۲۱ تیر ۹۵، ۰۱:۰۸ - وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
    :\ بدون شرح
  • ۱۹ ارديبهشت ۹۵، ۱۵:۰۲ - الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
    ان شا ء الله باشه.

تلنگرِ حیاتی ...

چهارشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۳۷ ب.ظ

 

خانه مادربزرگ که می‌روم نیازی نیست گوشی‌ام را شانزده بار زنگ بگذارم که زیاد نخوابم ...

موسیقیِ ساختِ صدای جیرجیرک و گنجشک و اردک و مرغ و خروس ها از انسان یک سحرخیزِ مادرزاد می‌سازد ...

رفتم لبِ ایوان ...

با این‌که چهار سالِ اول زندگی‌ام را اینجا گذراندم و بعد از آن هم هر ماه چند بار، یا هر سال چندین بار به اینجا می‌آیم، اما هر روز که از زندگیِ شهری‌ام می‌گذرد زیبایی اینجا برایم نو تر و دیدنی‌ تر می‌شود ...

اینجا تمام مناظرِ درون اشعار و کتاب ها را می‌توانی با تمامِ وجودت لمس کنی ...

بگذریم ...

می‌خواستم چیزِ دیگری بگویم که دلم تارهای عصبی انگشتانم را در دست گرفت و تا اینجا را نوشت ...

رفتم حیاط و آبی به صورت زدم...

حیف بود نروم و دوری در همان دور و اطراف نزنم ...

همینطور که قدم می‌زدم درختِ اَنجیر، مثل همیشه کنار خودش متوقفم کرد ...

همانطور که می‌شد حدس زد میوه های دمِ دست از دستِ خانواده در امان نمانده بودند و فقط چند تایی در آن بالا بالا های درخت باقی مانده بود...

یکی‌شان حسابی رسیده بود ...

رنگِ بنفش و سبزِ رسیده‌اش حسابی باعث ترشح بزاغ دهان می‌شد ...

حوصله نداشتم مثل چند سال پیش‌ها بروم بالای درخت و از خودم پذیرایی کنم...

یک چوب بلند پیدا کردم ...

عجله کردم ...

کاری که نباید می‌کردم ...

ضربه‌ را زدم به خودِ انجیر ...

ترکید ...

روی زمین پخش و پَلا شد و خاکی ...

:(

دیگر قابل خوردن نبود ...

...

به جنازه انجیر خیره شده بودم که غرقِ فکر شدم ...

این میوه تا این مرحله از رشد و پختگی پیش آمده بود که به هدف خاصی برسد ...

هدفش این بود که لحظاتی شیرین را برای یک نفر بسازد ...

آن یک نفر هم قرار بود من باشم ...

اما ...

سرم را بلند کردم ...

دیدم هنوز چند تایی مثل این و نه به پختگی این یکی ، بالای درخت هست ...

دمپایی را انداختم یک سمت ،

پاچه شلوار را دادم بالا

و شروع کردم به بالا رفتن از درخت ...

...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

+ اگر قرار است در راستای کمک به یک فرد تلنگری به او بزنیم، باید خیلی خیلی خیلی دقت کنیم که در چه موقعیتی ، چطور و با چه شدتی تلنگر را وارد می‌کنیم ، که در غیر این صورت به همان اندازه که می‌تواند سازنده باشد ، مخرّب می‌شود ( و چه بسا بیشتر )...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۵/۰۸

نظرات  (۲۰)

۰۸ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۱۶ پلڪــــ شیشـہ اے
سلام علیکم

نکته شیرینی بود ...
تمام انجیرای ما هم نفله شد ... حیف نعمت خدا
پاسخ:
علیکم سلام ...

بیچاره ها ... :(
بعضی اوقات بعضی مطالب رو که می خونم دوست دارم قد یه پست بنویسم و همین جور ادامه بدم. خیلی قشنگ نوشتی ولی فک نکنم کسایی که همچین فضایی رو ندیده باشن بتونن حتی یه لحظه حلاوت این صحنه رو درک کنن تازه می خوام به چاهی که همون دور و بر هستش اشاره کنم 
می خوام آرزو کنم که بعد از بالا رفتن از درخت انجیر الان تنت دچار خارش نشده باشه :) ولی فک نکنم راه فراری از شیره سفید چسبناکش باشه :) پس به خارییدن بدنت در حال خوندن متن ادامه بده 
پسر 
متنت پر از روستابود جای من رو هم تو فلکده خالی کن 
فضای دلی بود 
پاسخ:
به به ، ای ول ، کامنتت یه پست جدا بود واقعا ، بدنم خارش گرفت ... :)
شیره سفیدو که نگووو ... :)

چَشم ، فلکده هم سلام می‌رسونه قطعا ... :)
۰۸ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۴۴ باران نم نم...
دبیرستان که بودیم یه معلم داشتیم انقدر از جهنم و آتش سوزان خشم خدا گفت و گفت تا صدای پدر مادرها از وحشت شبانه ی بچه هاشون درومد!!!
گاهی مارو تا دم سکته هم می‌برد...بعد از اون مدیرمدرسه دوسال هر هفته یک شخصی رو آورد که به بهانه ی تفسیر قرآن فقط آیه های رحمت رو برامون تفسیر می کردند...
 شاید مرهم بود ولی درمان قطعی نشد!!!
پاسخ:
خدا هدایتش کنه اون معلم بوووق رو ...

و همه این چنین افراد رو ...
سلام
من که رشت نیستم دیر به دیر میرم
 از میوه رو درخت چیزی بهم نمی رسه
مخصوصا فصل آلوچه همش غارت میشه


تلنگر نباید باعث نابودی طرف مقابل بشه
تلنگرمثل اسمش معلومه...

پاسخ:
سلام ...
دیر به دیر میای می‌خوای واست میوه هم بذاریم ؟؟؟
مگه تو واسمون سنگ پای قزوین میاری ؟؟؟
:)

تَ لَ ن گُ ر ...

سلام 

جاالب بود 

ولی بیچارهاون انجیری که جنازه شد :( 


ولی خب خوبه حداقل انگیزه ی  بالا رفتن از درخت رو پیدا کردید


خوب بود و قابل تامل و شیرین 


در مورد پی نوشت هم 100 % موافقم بلکم بیشتر 


پاسخ:
سلام ..

کاش بدون جنازه کردن اون انجیر از درخت بالا می‌رفتم ...

ممنون ...
از اینکه یادگرفته های کار تربیتی رو به اشتراک میذاری تا ما هم استفاده کنیم، خیلی ممنونم. کار قشنگیه اونم با این طرز بیانش.
::
«دلم سوار دکمه های کیبورد شد»، تصویرش به نظرم جالب نشده.
پاسخ:
ما بیشتر ممنونیم حاجی جون ... :)
::
آره نشده بود ...
سلام
یاد درخت انجیرمون افتادم...ما توی روستای پدریمون یه درخت انجیر سه نوبته داشتیم که علاوه بر خودمون دوستان و آشنایانمون رو هم سیراب می کرد اما پارسال خشک شد:(
بابام یکی دیگه کاشت...

بعضی آدما دوست دارن مدام به اطرافیانشون تلنگر وارد کنن:|
حالا چ سازنده چ مخرب!!!
پاسخ:
سلام ...
واقعا این درخت های چند نوبته هم نعمت های خاصی هستن ...

اصلا ازقدیم گفتن:
تلنگر که از حد بگذرد ، دیــگر اثر ندارد ...

باید به موقع و در صورت لزوم و با احتیاط باشه ...
خالی نبد این قد یه پست نبود
اون پستی که نوشته بودم پاک شد نمی دونم چرا ولی شد ...
راستی بعضی اوقات خودمم که یه متن می نویسم و منظورم داستان نیست بلکه اصل مطلب و همه فقط به داستانش اشاره می کنن یه جوری میشم
و اما تلنگر
من همیشه سعی می کنم به این اون تلنگر بزنم ولی همیشه این و اون میشن مث همون انجیر جنازه ی تو
پاسخ:
منم یه جوری میشم ... :))

مواظب باش دیگه ، صبر هم داشته باش ، به خودت سختی هم بده ... :)
دلم روستا میخواد...
خدایا این 2 متر حیاط خونه رو ازمون نگیر...
پاسخ:
حیف که دل همه می‌سوزه وگرنه یه کم از روستای زیبایی که امروز با دوستان رفتیم صحبت می‌کردم ... :)
۱۱ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۰ ای نام تو بهترین سر آغاز
یکی از افتادن سیب به یه چی میرسه
یکی از هم از ترکیدن انجیر به یه چی دیگه ...

یاد درخت انجیرمون افتادم که محصولش دین و ایمان هر رهگذری رو میبرد خلاصه ماهم این عامل کفر رو از ته زدیم تا عبرتی باشد برای سایرین...

یا علی





پاسخ:
ما اینیم دیگه ... :)

دستتون درد نکنه پس ...

علی یارتون ...
۱۳ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۳۲ مردی بنام شقایق ...
سلام

آدم از همون اول باید از درخت بره بالا

اونم واسه میوه های حساسی مثه انجیر!

تازشم مثلا فرض کنید آروم بهش ضربه میزدید. تهش می افتاد زمین و نفله میشد بد بخت!

اصن راهتون اشتباه بوده از اول!
پاسخ:
سلام...
آره ، باید رفت بالا...
اما گاهی هم لازمه تلنگری رد و بدل شه ، مثلا همون بالای درختم که هستیم یه ضربه کوچیک بهش بزنیم واسه کنده شدن ، البته طوری که آسیب نبینه... 
خلق اثر دو جنبه دارد:یکی تأثیر ناشی از رضایتمندی در خود هنرمند و دیگری تأثیر گذاری روی مخاطب
اولین نقطه ای که یک اثر باید تأثیرگذار باشد روی خالق خود است هنگامی که خالق اثر از خلق اثر خود راضی باشد،می تواند روی مخاطبان خود اثری ماندگارتر بگذارد 
آثاری روی مخاطبان خود اثر می گذارند که با آنها نوعی هم سویی داشته باشد ممکن است این هم سویی فکری باشد یا... 
پاسخ:
یه عبارت گیلکی هست که میگه :
چی بوکودَ ؟؟؟!!!
نگاه انجیری بود یا تفسیر، چندان توفیری ندارد
حقیقت انجیری جالبی بود
منتها من بیشتر به عجله ای کردید که ناشی از بذاق هوسناک بود توجه کردم.به اینکه از راهش پیش نرفتید!
پاسخ:
نگاه خوبی بود اما با هوسناکش مخالفم ... :)
۲۱ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۴۳ نوریه محمدی
سلام !
راست میگید ، واقعا راست گفتید . خیلی لحظات حساسی به وجود میاد در این موقع .
اوف ! .... فرمودۀ به جایی بود .
پاسخ:
سلام ...
انشاء الله موفق باشیم تو این لحظات حساس ...
خیلی زیبا بود ...و نتیجه گیری هم بسیار  قابل تامل...
تازه این انجیر بود!
آدم ها،
خیــــــــــلی زود تر لِه میشوند...

پاسخ:
آدم ها !!!
موجودات عجیبی هستن کلا ...
تلنگر حیاتی حیاتت رو گرفته
پاسخ:
:)
۲۴ مرداد ۹۳ ، ۱۹:۲۸ افشین پارسائیان
آموزنده بود.
فیسبوک
پاسخ:
خوش آمدید ...
۲۹ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۴۴ منور الفکر
یعنی هوس خوردن انجیر نداشتید؟
پس چرا اصلا تقلا کردید؟چرا عجله؟چرا اصلا چشمتان را گرفت؟هوسناک یعنی این دیگه در موقعیت انجیری!
پاسخ:
انجیر رشد کرده بود که خورده بشه منم اومدم انجام وظیفه کنم ...
اما ... !!!
:)
هرچی میکشیم من و تو از تنبلیه :دی
پاسخ:
:))))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">